
گرفتار آن دردم که تو دوای آنی!
در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی!
بنده آن ثنایم که تو سزای آنی !
من در تو چه دانم ! تو دانی ! تو آنی که خود گفتی!
وچنان که گفتی،آنی
در هجر تو، کار بی نظام است مرا
شیرین همه تلخ و پخته خام است مرا
در عالم اگر هزار کام است مرا
بی نام تو سر به سر حرام است مرا
(کشف الاسرار،ج4،ص9)

چفیه را همه دیده ایم ، شاید استفاده هم کرده باشیم ، به آن افتخار می کنیم
ولی نمی دانم آیا آن را می شناسیم یا نه، لذت با او بودن را از ته دل چشیده ایم یا نه؟
پارچه ای ساده و بی ریا که بوی خاک و یک رنگی می دهد، اهل دل در جبهه ها به آن آچار فرانسه ی جبهه می گفتند. اما در جنگ تحمیلی چفیه از نظر بچههای جبهه و جنگ معنای دیگری داشت و برای آنان قابل احترام بود میدان جنگ، اسلحه، فشنگ، سیم خاردار و هزاران وسایل دیگر در یک میدان نبرد چیز عادی به حساب میآید اما در میان این همه وسیله ،چفیه ،در 8 سال دفاع مقدس، خود را آشکار کرد تکه پارچهای سفید که نخهای سیاه آن را راه راه نشان میداد، چیزی فراتر از یک اسلحه، و برای بچههای جبهه و جنگ شناخته شده بود چفیه یادگار کسانی است که در دل شب در مقابل متجاوزان تا دندان مسلح ایستادند و در حال حاضر در میهمانی خدا به سر میبرن کاربرد چفیه را به نگارش نمیتوان درآورد ولیکن بنا به ضرورت تعدادی را برای روشن شدن بعضی اذهان مینگاریم
چفیه در دل شب سجاده نماز عشق بود
زیرانداز در هنگام استراحت و ملحفه در هنگام خواب
در زیر آفتاب شدید و خواب غیلوله سایبان بود
چفیه در هنگام شناسایی منطقه و جنگهای چریکی نقاب میگشت
در هنگام نیاز بند اسلحه، کمربند و فانسقه ای بود
صبح و ظهر و شام سفره میشد
هنگام حمام حوله میشد،
هنگام گرما عرق گیر، هنگام سرما شال کمر بود
محافظ گرد و خاک بر روی صورت بود
هنگام نبردی همچو شال برگردن بسیجی میدرخشید، اما زمانی که عملیات تمام میشد چفیه خون آلود بود و
آن بسیجی شهید زمانی که منطقه جنگی به شیمیایی آلوده میگشت پارچه نمناکی بود جلوی بینی.
چفیه در زمزمههای دل شب میزبان بود، میزبان اشکهای عاشقان پیش بند آرایشگاههای صلواتی،در موقع
لزوم طناب،هنگام مجروح شدن برانکارد،باند زخم،هنگام دستگیری دشمن دستبند و چشم بند، بقچه
حمام،وسیله آتل بندی یک مجروح،تور ماهیگیری در کنار اروندرود و در هنگام گرما بادبزن و....
آری شما کدام وسیله را سراغ دارید که آنقدر ساده باشد ولی در عین حال این همه کار انجام دهد،
چفیه پارچه سادهای بیش نیست ولیکن میتواند سمبل ساده زیستی باشد ...
![]()
کدام علم روانشناسی می تواند انگیزه ی یک نوجوان 13 ساله را وقتی نارنجکی را بر خود می بندد و زیر تانک می رود بیان کند و یا کدام روانشناسی می تواند هدف یک نوجوان 16-17 ساله را از روی مین رفتن شرح دهد.اصلا واژه هایی که با آن بتوان شرح عشق اینان را نگاشت در کدامین قاموس ثبت شده است؟چه کسی می تواند بگوید آن راهیان نور پشت پنجره ی جنگ چه دیده بودند،باور این ها چگونه است؟ اما ما دیده ایم که چگونه در این ظلمت وانفسا از هور حیات نوشیدند و ابدی شدند.کوثر دجله را آشامیدند و به ساقی کوثر اقتدا کردند.این حاجیان فکه تا صفای دوست در رمل دویدند از زمزم فرات سیراب شدند و قربانی گشتند.از میان میدان نفس،معبر وصل گشودند و به ندای ارجعی لبیک گفتند و به معراج رفتند.اینان همان مسجودان ملائک بودند و راز«انی اعلم ما لا تعلمون».آنان که کائنات را در زاویه قنوت نمازشان جای می دادند و چون سر بر سجده می نهادند سرافرازترین عالمیان بودند.همان هایی که ثابت کردند هنر سلوک نه از روی آب رفتن که ته مرداب رفتن است.آنانی که «صفیر خمپاره» را سفیر یار دانستند و به سوی او از خاک تا افلاک سفر کردند.و اینک ماییم و یاد و نام آن ها که اگر اندکی قصور کنیم همین راه را هم از دست خواهیم داد.یاد و نام آن ها تنها یادگاری است که از آن هشت سال وصال برای ما مانده است و البته امانتی است بس سنگین که باید نسل به نسل و سینه به سینه منتقل کنیم تا وقتی که نسل های آینده پرسیدند حکایت آن وارستگان که می گویند چه بود؟در پاسخشان سر به زیر نیندازیم...

سالهای نه چندان دور همین نزدیکی ها،مردانی در همسایگی ما زندگی می کردند،که زندگی برای شان جدی ترین بازیچه بود.زندگی کردند، چون هیچ وقت اسیر وذلیل زندگی نشدند.زندگی می کردند،چون معنای زندگی را فهمیدند.
آنها آمدند تا زندگی کردن را به ما یاد دهند وما یاد نگرفتیم.
چشم دوختند در چشم ما وبا سکوت شان فریاد زدند،که جور دیگر هم می شود زندگی کرد.آنها رفتند وما ماندیم.رفتن آنها به رفتن یک ستاره ی دنباله دار می ماندو ماندن ما به ماندن آب در مرداب روزمرگی ها،انگار که آن ها مانده اند و ما می رویم.
امروز سربرداشته ایم و چشم دوخته ایم به دنباله ی آن ستاره، تامسیرش را گم نکنیم.
شاید روزی کسی از ما خواست به آنها بپیوندیم......
بازدید دیروز: 230
کل بازدید :142699
چفیه ام کو ؟! چه کسی بود صدا زد : هیهات !! عشق من کو ؟! مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟! چفیه ی شاهد اشکم به کجاست ؟!من چرا واماندم ؟! مأمن این دل طوفانی بی ساحل کو ؟! ای سحرگاه ! تو را جان شمیم نرگس ، چفیه منتظر صبح کجاست ؟! تربت کرب و بلا ! تو بگو چفیه ی سجاده چه شد ؟ ای مفاتیح ! بگو همدم دیرینه ی نجوایت کو ؟! آی مردم ، به خدا می میرم !! مرگ بی چفیه ! خدایا هیهات !! چفیه ام را به دلم باز دهید. عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد! گر چه من بد کردم ولی ای چفیه ! بدان بی تو دلم می میرد !!
عاشق واقعی شهادت [664]
گل حجاب عطر عفاف [2068]
نامه ای به بابای شهیدم [741]
دست نوشته یک شهید [643]
عصر غربت شهدا ........ [512]
خاطرات شلمچه [1059]
نام آور گمنام [527]
مادر شهیدی از ژاپن [650]
وادی السلام عشق [723]
آخر و عاقبت ظلم و فساد .... [431]
شهیدی که مادر خود را شفا داد [711]
به یاد شهید احمد کاظمی [979]
بوی چفیه رهبر [765]
مامان و بابای قهرمانم [606]
[آرشیو(20)]
زندگینامه شهید خرازی [4]
زندگینامه شهید همت
شهید مهدی باکری [3]
شهید بابایی [3]
سابقه تاریخی جنگ [6]
سجده شکر [3]
بزم عشق [6]
آشیان
الهـی
درد دل [3]
اسراء [4]
شفای روح [6]
شهید بی سر [3]
دل نوشته [5]
نجوا با پدر [3]
بهترین دوست من [2]
آرشیو [25]
آرشیو 2 [25]
