
شلمچه جمعه هشتم اسفند ماه سال 1365 اوضاع بدجوری گره خورده بود.ماشین های غذا را می زدند و بچه ها گرسنه مانده بودند . گفته بود چند دیگ غذا بگذارند تو نفربر و ببرند خط . گفتند:راننده نفربر آماده شده برای بردن غذا. گریه اش گرفت و به همه گفت : از این راننده یاد بگیرید.می داند هرکس قبل از او رفته،برنگشته،اما دارد می رود . اصلا من باید بروم این راننده را ببینم وپیشانی اش را ببوسم . پیرمرد بود،حاجی رفت پیشانی اش را ببوسد . گفت:این غذا بایدهرطوری شده به بچه ها برسد. اگر نمی توانی، بگو خودم بنشینم پشت فرمان. همان جا بود که خمپاره آمد. ناگه دلها فرو ریخت،جانها افسردند،بسییجیها همه گریستند... اما تو بر خاک افتاده بودی و گونه های پیرمرد هنوز گرمی بوسه هایت را احساس می کرد.
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم انی اسئلک ان تملاء قلبی حبا لک و خشیه منک و تصدیقا بکتابک و ایمانا بک و خوفا منک و شوقا الیک یا ذالجلال والاکرام حبب الی لقائک واحبب لقائی واجعل لی فی لقائک الراحه والفرج والکرامه. (دعای ابوحمزه)
قبلا چند کلمه ای به عنوان وصیت نوشته بودم و فکر می کنم تکمیلی،چند کلمه دیگر باید بنویسم.
خدایا،غلط کردم،استغفرالله،خدایا امان،امان ازتاریکی وتنگی وفشارقبروسئوال
نکیرومنکردرروزمحشروقیامت.به فریادم برس،خدایا دلشکسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت،ترا می دانم و بس،و برتو توکل دارم.خدایاتا زمان عملیات،فاصله ی زیادی نیست،خدایا به قول امام خمینی(تو فرمانده کل قوا هستی) خودت رزمندگانت را پیروزگردان،شرصدام کافررا ازسرمسلمین بکن خدایا،از مال دنیا،چیزی جز بدهکاری و گناه ندارم،خدایا،تو خود توبه ی مرا قبول کن و ازفیض عظمای شهادت،نصیب و بهره مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم.
یا واسع المغفره یا من سبقت رحمه عن غضبه
از همسر خوب و ایثارگرم، کمال تشکر و سپاسگذاری را دارم انشاءالله که مرا می بخشی. الحمدالله خداوند لطف و کرم نموده،به سلامتی او را مهدی و یا زهرا اسم بگذار و ازخوراک وطعام حلال و طیب به او بخوران، و او را سرباز و طلبه امام زمان(عج)باربیاور و تربیت کن که این خود هدیه ایست به پیشگاه خداوند باری تعالی و وسیله کاهشی باشد ازعذاب قبر و آخرت و قیامت ما ، می دانم در امر بیت المال امانت دار خوبی نبودم و ممکن است زیاده روی کرده باشم،خلاصه برایم رد مظالم کنید و آمرزش بخواهید. والسلام حسین خرازی(1/10/1365)
همه جا به هم ریخته بود.همه این طرف وآن طرف می دویدند یک جا بدجوری می سوخت.
گفت:(( برو اون جا))آنجا انبار مهمات بود، نمی خواستم بروم داشتم دور می زدم داد زد((نگه دار ببینم.))
پرید پایین گفت:((تواگه می ترسی نیا))دوید سمت آتش. فشنگ ها می ترکیدند واز کنارگوشش ردمی شدند.
انگار نه انگار تخته ها را با همان یک دست گرفته بود می کشید، گفتم :وایسا خودم می آم.
گفت:بیا ببین زیر اینا کسی نیست؟!فکر کنم یه صدایی شنیدم.مجروح هارا یکی یکی تکیه می دادم به دیوار.
به من چپ چپ نگاه می کردند یکی شون گفت:
کی گفته حاج حسین خرازی رو بیاری اینجا؟گفتم:حالا بیا درستش کن...بازدید دیروز: 138
کل بازدید :158351
چفیه ام کو ؟! چه کسی بود صدا زد : هیهات !! عشق من کو ؟! مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟! چفیه ی شاهد اشکم به کجاست ؟!من چرا واماندم ؟! مأمن این دل طوفانی بی ساحل کو ؟! ای سحرگاه ! تو را جان شمیم نرگس ، چفیه منتظر صبح کجاست ؟! تربت کرب و بلا ! تو بگو چفیه ی سجاده چه شد ؟ ای مفاتیح ! بگو همدم دیرینه ی نجوایت کو ؟! آی مردم ، به خدا می میرم !! مرگ بی چفیه ! خدایا هیهات !! چفیه ام را به دلم باز دهید. عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد! گر چه من بد کردم ولی ای چفیه ! بدان بی تو دلم می میرد !!
عاشق واقعی شهادت [665]
گل حجاب عطر عفاف [2068]
نامه ای به بابای شهیدم [750]
دست نوشته یک شهید [644]
عصر غربت شهدا ........ [512]
خاطرات شلمچه [1071]
نام آور گمنام [528]
مادر شهیدی از ژاپن [651]
وادی السلام عشق [728]
آخر و عاقبت ظلم و فساد .... [432]
شهیدی که مادر خود را شفا داد [712]
به یاد شهید احمد کاظمی [979]
بوی چفیه رهبر [765]
مامان و بابای قهرمانم [607]
[آرشیو(20)]
زندگینامه شهید خرازی [3]
زندگینامه شهید همت
شهید مهدی باکری [3]
شهید بابایی [3]
سابقه تاریخی جنگ [6]
سجده شکر [3]
بزم عشق [5]
آشیان
الهـی
درد دل [3]
اسراء [4]
شفای روح [6]
شهید بی سر [3]
دل نوشته [7]
نجوا با پدر [3]
بهترین دوست من [2]
آرشیو [25]
آرشیو 2 [25]
