
راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده می نویسد:در تفحص شهدا دفترچه یادداشت یک شهید 16 ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود.
گناهان یک روز او عبارت بودند از :
سجده نماز ظهر طولانی نبود.
زیاد خندیدم.
هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.
راوی در سطر آخر افزوده بود که دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم...!

وقتی نمازش تمام شد،پرسیدم:دعای دیگری بلد نیستی؟سالهاست در فتوت هایت این دعا را میخوانی«ربنا افرغ علینا صبراً و...»
گفت:صبر چیز خوبی است میتواند ایمانت را ریشه دار کند و نگذارد پایت در مشکلات و گرفتاری ها بلرزد.گفتم:خب درست اما چرا فقط این دعا؟جوابم داد:این ارث یک شهید است که به من رسیده است.
با تعجب پرسیدم:ارث؟یک دعا؟ گفت:بله نمیدانم کدام عملیات بود.مجروحی را برایمان آوردند که 18سال بیشتر نداشت.اسمش علی باقری بود.به خاطر ترکش هایی که خورده بود،حالش اصلا خوب نبود.حدود ساعت دو صبح که به هوش آمد،به هوای اینکه اذان صبح را گفته اند،مهر خواست تا نماز بخواند،برایش خاک تیمم آوردم،تیمم کرد و نشسته نماز خواند. معلوم بود که درد زیادی را تحمل میکند.در قنوتش عاشقانه از خدا،صبر و استقامت میخواست:«ربنا افرغ علینا صبراً وثبت اقدامنا و توفنا مع الابرار... خداوندا بر ما صبر عطا فرما، پاهای مان را ثابت قدم فرما و ما را با خوبانت بمیران»
نمازش که تمام شد،کلی مقدمه چینی کرد وگفت:خانم پرستار ! شما خیلی خوبید.اما میدانید،ریشه موهای تان پیداست!
او جای بچه من بود اما درس بزرگی به من داد. او شهید شد... اما از آن روز به بعد تصمیم گرفتم، ذکر قنوت هایم دعای او باشد
راوی:شمس سبحانی

فرمانده دلاور عرصههای جهاد و شهادت درسال 1323 در شهرستان درگز دیده به جهان گشود . وی در سال 1346 موفق به اخذ درجه کارشناسی از دانشگاه افسری شد و سپس در بخشهای مختلف ارتش ، به ویژه در غرب کشور به وظیفه پاسداری از کشور پرداخت . وی پس از طی دوره تخصص توپخانه به عنوان استاد ، در مرکز آموزش توپخانه اصفهان مشغول به تدریس شد.صیاد شیرازی در سازماندهی نیروهای انقلابی ارتش نقش بسزایی داشت و پس از پیروزی انقلاب ، در بحبوحه غائله سال 1358 ضد انقلاب در کردستان ، به فرماندهی عملیات شمال غرب کشور برگزیده شد و در پاکسازی کردستان به همراه شهید دکتر چمران و دیگر رزمندگان غیور اسلام نقش مهمی ایفاد نمود. پس از خلع بنیصدر ، برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه ، قرارگاه مشترک عملیاتی سپاه و ارتش را راهاندازی کرد و از اینجاست که جبهه های جنوب وغرب کشور به جولانگاه دلاوریها و رشادتهای این سرباز دلار اسلام مبدل میگردد.پس از شهادت سرلشگر ولی الله فلاحی ، در 9 مهر 1360 ، زنده یاد سرلشکر ظهیرنژاد ( فرمانده وقت نیروی زمینی ) به سمت رئیس ستاد مشترک ارتش منصوب و امیر شهید سپهبد صیاد شیرازی ( با درجه سرهنگی) با حکم امام (ره) به عنوان فرمانده نیروی زمینی ارتش منصوب میگردد.
امیرسرافراز ارتش اسلام با توانی شگفت و روحیهای کم نظیر در سلسله عملیات پیروزمند ثامنالائمه ، طریقالقدس ، فتح المبین ، بیت المقدس ، رمضان ، مسلم بن عقیل ، مطلع الفجر ، محرم ، والفجر 4،3،2،1،... خیبر و بدر فرماندهی نیروهای ارتش را برعهده داشت و در 23 تیر 1365 به فرمان امام ره ، به عضویت شورای عالی دفاع منصوب شد.
حضرت ایتالله خامنهای که در آن روزگار در جایگاه رئیس جمهور بر مسائل جنگ نظارت می داشت ، در تحلیلی از نقش قوت فرماندهی در پیروزی عملیاتهای رزمندگان اسلام علیه دشمن بعثی یاد کرده و به نقش پرفروغ صیاد شیرازی در عملیات غرورآفرین بیت المقدس چنین اشاره میدارند:« در جنگ نظامی ، سازماندهی و عملیات و فرماندهی و تاکتیک و دقت نظر و موقع شناسی و دهها عامل در کنار هم ، دانش نظامی را بوجود میآورد و استعداد و نبوغ نظامی را نشان میدهد . این اتفاق، در عملیات فتح خرمشهر – یعنی همان عملیات بیتالمقدس- روی داد ، که همین شهید عزیز اخیر ما (شهید صیاد شیرازی) یکی از کارگردا نان اصلی این عملیات بود و خود او مثل ظهر چنین روزی ، از آنجا با تلفن با بنده تماس گرفت و مژدهی پیروزی را داد و گفت سریازان عراقی صف طولانی کشیدهاند تا بیایند اسیر شوند! ببینید این عملیات چقدر هوشمندانه و قوی و همه جانبه بود که نیروهای دشمن احساس اضطرار میکردند که برای حفظ جان خودشان بیایند خود را تسلیم اسارت کنند.!» (3/3/78)
شهید سپهبد صیاد شیرازی در 18 اردیبهشت 1366 از سوی امام قدس سره به دریافت درجه سرتیپی نایل آمد و در شهریور 1372 به سمت جانشین ریاست ستاد کل نیروهای مسلح منصوب شد . چند روز قبل از شهادت نیز در 16 فروردین 1378 ، همزمان با عید خجسته غدیر خم به درجه سرلشگری نائل آمده بود. و سرانجام در بامداد 21 فروردین 1378 ، امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در حال خروج از منزل ، به وسیله منافقین مسلح در پوشش رفتگر ، در برابر دیدگان فرزندش به شهادت رسید و آسمانی شد.حضرت آیت الله خامنهای در پیامی که به مناسبت شهادت ایشان صادر گردیده بود ، میفرمایند:« و مانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه انقلاب نهادند همواره سروجان خود را برای نثار در راه خدا بر روی دست داشتند. سرزمینهای داغ خوزستان و گردنههای برافراشته کردستان ، سالها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاکنهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهههای دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خودگذشتگی او حفظ کرده است . خطر مرگ کوچکتر از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او باز گرداند. و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد. » (21/1/78)
حضرت آیت الله خامنهای شهادت این سردار رشید اسلام را چنین توصیف میکنند:
« آن روزی که خبر شهادت صیاد را به من دادند ، من گفتم صیاد شایسته شهادت بود ، حقش بود ، حیف بود صیاد بمیرد. » (21/10/84)

بعد از آغاز جنگ تحمیلى هم دهها بار...ما نصرت الهى را دیدیم؛ کمک الهى را دیدیم. یکى اش همین آمدن اسرا بود. ما حدود پنجاه هزار اسیر پیش عراق داشتیم؛ پنجاه هزار. او هم یک خرده کمتر از این، در همین حدودها، اسیر دست ما داشت. منتها فرقش این بود که اسیرهائى که او پیش ما داشت، همه نظامى بودند، اسیرهائى که ما پیش او داشتیم، خیلى شان غیرنظامى بودند. توى همین بیابانها مردم را جمع کرده بودند، برده بودند. من وقتى که جنگ تمام شد، به نظرم رسید که پس گرفتن این اسیرها از صدام، احتمالاً سى سال طول میکشد؛ سى سال! چون تبادل اسرا را در جنگهاى معروف دیده بودیم دیگر. در جنگ بین الملل، جنگ ژاپن، بعد از گذشت بیست سى سال، هنوز یک طرف مدعى بود که ما چند تا اسیر پیش شما داریم؛ او میگفت نداریم؛ چک چونه، بنشین برخیز؛ تا بالاخره به یک نتیجهاى میرسیدند. باید صد تا کنفرانس گذاشته بشود، نشست و برخاست بشود، تا ثابت کنیم که بله، فلان تعداد اسیر هنوز باقى اند؛ آن هم قطره چکانى. صدام اینجورى بود دیگر؛ آدم بدقلق، بداخلاق، خبیث، موذى، هر وقت احساس قدرت کند، حتماً قدرت نمائى اى از خودش نشان بدهد؛ اینجور آدمى بود؛ صدام طبیعتش خیلى طبیعت پستِ دنى اى بود. آدمهاى پست و دنى هرجا احساس قدرت بکنند، آنچنان منتفخ میشوند که با آنها اصلاً نمیشود هیچ مبادله کرد؛ هیچ. آن وقتى که احساس ضعف میکنند، در مقابل یک قویترى قرار میگیرند، از مورچه خاکسارتر میشوند! دیدید دیگر؛ صدام به آمریکائى ها التماس میکرد. قبل از اینکه آمریکائى ها به عراق حمله کنند - این دفعه ى اخیر - التماس میکرد که بیائید با ما بسازید، همه مان علیه جمهورى اسلامى متحد بشویم. منتها شانسش نیامد دیگر که آمریکائى ها از او قبول کنند.
من میگفتم سى سال طول میکشد که اسرا آزاد بشوند. خداى متعال صحنه اى درست کرد و این احمق قضیه ى حمله اش به کویت پیش آمد، احساس کرد که اگر بخواهد با کویت بجنگد - البته جنگش با کویت به قصد تصرف کامل کویت بود - احتیاج دارد به اینکه از ایران خاطرش جمع باشد؛ این هم با بودن اسرا امکانپذیر نیست. اول نامه نوشت به رئیس جمهور وقت و به نحوى به بنده، چون از این طرف جواب درستى نگرفت، بنا کرد اسرا را خودش آزاد کردن، که دیگر آنهائى که یادشان است، یادشان هست. یکهو خبر شدیم که اسرا از مرز دارند مى آیند؛ همین طور پشت سر هم گروه گروه آمدند، تا تمام شد. این کار خدا بود، این نصرت الهى بود....
عبدالرشید عبدالباطن که اکنون نزدیک به دو سال است در زندان ویژه در اختیار دولت عراق است ، در بازجویی های خود تأیید می کند که از شکنجه اسیران ایرانی و اعتراف زیر شکنجه رزمندگان ایرانی برای مقام های عراقی فیلم و عکس تهیه می شد .
وی گفت که برای اعتراف گیری از اسیران ایرانی از تجربیات شکنجه علیه کردها و شیعیان عراق سود می جستیم ، سپس ابتکارهای روس ها و کشورهای بلوک شرق را نیز در این راه به مدد می گرفتیم
وی در خصوص شکنجه در زیر برف در اردوگاههای شمال عراق نیز می گوید : اسیران ایرانی را به روشی که روس ها به ما آموخته بودند ، برهنه می کردیم و آن ها را بر روی یک ناقوس بزرگ مجبور به نشستن می کردیم .
وی در ادامه گفت : در عملیات والفجر 8 ایرانی های دستگیر شده شیوه های رزم خود را لو نمی دادند . پس دستور دادیم گروهی از غواصان ایرانی این عملیات را در حالی که دست هایشان با سیم های ویژه مخابرات بسته شده بود ، در کنار یکدیگر به موازات هم بخوابانند . آنگاه تانک را در مسیر سرهای آنان قرار دادیم سر آن ها در زیر تانک قطع شد ، اما باز هم صحبت نکردند و این اقدام باز هم ناکام ماند.

افسر بعثی به نوجوان اسیر گفت:چند سالته؟
- 15سال
تو چرا به جنگ آمدی کوچولو تو هنوز باید پستانک بخوری، جبهه آمدی چکار؟
- شما درست می گوئید من باید پستانک بخورم اما پستناک من در حقیقت
ضامن نارنجک است ، همان نارنجکی که تانک های شما را به هوا می فرستد!
کتاب رنج شیرین، خاطرات آزاده احمد یوسف زاده

از یکی از محلات تهران می گذشتم که به حجله شهیدی برخوردم،به دوستان گفتم:بدون اطلاع قبلی برویم به خانه این شهید.پس از اجازه وارد شدیم.پدر شهید گفت:شما آقای قرائتی هستی؟گفتم:بله،دوید خانمش را صدا زد وگفت:بیا قصه را برای حاج آقا تعریف کن! مادر شهید گفت:فرزندم به دلیل علاقه اش به کبوتر،تعدادی کبوتر داشت.یک روز گفت:چرا من کبوتر ها را در قفس نگه داشته ام،باید آزادشان کنم.او کبوترهای خود را آزاد کرد وپس از چند روز در بسیج ثبت نام کرد و راهی جبهه شد.مدتی گذشت،روزی یکی از کبوترها وارد خانه ما شد،داخل اتاق شد و کنار قاب عکس پسرم نشست و بالهای خود را به عکس او می مالید.همان ساعت به دل من گذشت که فرزندم شهید شده است،پس از چند روز خبر شهادت او را آوردند و بعد از پرس و جو معلوم شد که در همان روز و همان ساعت،پسرم به شهادت رسیده است.
حجت الاسلام قرائتی

در عملیات والفجر 4 در کنار دشت شیلر و پادگان گرمک عراق،من به همراه چند نفر از دوستان مجروح شدیم.نیروها هنوز در حال پیشروی بودند و دشمن از یک جناح هنوز مقاومت می کرد و خط شکسته نشده بود.یکی از بچه ها مجروح رو به آسمان کردو گفت:خدایا آمبولانس بفرست! من گفتم:برانکارد برساند تا برسد به آمبولانس.در همین حال یک آمبولانس عراقی به طرف ما آمد و می خواست ما را به اسارت بگیرد.من گفتم:بچه ها دعا کردید،ولی خدا نخواست! یکی از بچه ها که از ناحیه پا زخمی بود خود را به سنگری رساند و یک نارنجک برداشت و به فاصله 2 متری آمبولانس انداخت.راننده آمبولانس عراقی تا پیاده شد نارنجک منفجر شد و او کشته شد. یکی دیگر از بچه ها که مجروحیت کمتری داشت ما را با همان آمبولانس به عقب برد و در باران تیر و ترکش ها پنچر نشد و خداوند آمبولانس بی راننده فرستاد و راننده ما که رانندگی را خوب بلد نبود به زحمت بدن نیمه جان ما را به عقب رساند.
آزاده محمدرضا اسلامی

یه شهریه تو غرب آفتاب،اسمش قشنگ و وجه تسمیه اش با مسما.شهر دلیران کرد زیباییش همراه اسمش با قهرمونای زمانش هم سنگه.می دونی کدوم شهرو می گم،اون شهرو می گم که زنان قهرمانش دشمناشو با آب جوش و تیر غیرتشون به خاک ذلت انداخته و مردای پهلوونش روی قهرمانی را کم کردند،از اون تنگه دیره تا تنگه حاجیان.تو محور تاجیک و تو ارتفاع تنکاب تو خروشان و تو تیپ مسلم بن عقیلش (ع) تازه هر وقت که می گفتی با وجود این همه تیر و ترکش و خمپاره چرا شهر رو ترک نمی کنید و به جای امنی نمی رید با اون غرور زیبای کردی شون با یک لبخند تلخ و طعنه ای،این جمله را به زبون می آوردند:(مگه چی شده)! تازه می فهمیدی که اینها دیگه چه آدمهاییند همون مقلدای پیرو مرادشون خمینی کبیر(ره)که فرمودند:دیوانه ای سنگی انداخته و رفته.
نماز جمعشون با اون امام جمعه زنده دلش مرحوم حاج آقا عسگری(ع)هیچ وقت تعطیل نشد تازه گیلانیها اگر کسی از جایی دیگه واسه کمک به اونا می آمد تو قاموس مهمون نوازی پذیراش بودند والا حاشا و کلا که غیرتشون قبول کنه که دیگرون اومدند و می خوان از شهرشون دفاع کنند خودشون به همراه رزمندگان عشایر و ایل قهرمون کلهر و کرد گیلانی. سنجابی و قلعه شاهی و دشت ذهابی یه تنه یک تیپ قدر رو تشکیل داده بودند اسمشو گذاشته بودند تیپ مسلم بن عقیل(ع).یه روز پرسیدم راستی چرا اسم تیپتونو حضرت مسلم(ع)... تا آخرین لحظه پشت سر امامش ایستاد و هر چند مظلوم و بی یار بود ولی رو حرفش تا آخرین دارالاماره با رشادت بی مثل و مثالش موند موند تا حالا که امثال ماها به نام زیبا و قشنگش گلوهامونو تبرک می کنیم.راستی داشت یادم می رفت که براتون بگم اون شهر،شهری نبود مگه شهر قهرمان(گیلان)
حجت الاسلام مصیب بیانوندی

روزاول عید بود.رسم خانواده های لبنانی این بود که همه دورهم جمع شوند- خانه ی پدر.
اما نیامد.اصرار کردم ،بی فایده بود.گفت: شما تنها بروید.
من مدرسه می مانم ،چاره ای نبود! شب دلیلش را پرسیدم.
گفت:بچه هایی که پدر و مادر داشتند یا با کسی،رفته بودند،
اما هنوز20-30تا از بچه ها بودند که کسی را نداشتند ومانده بودند مدرسه.
بچه هایی که رفته اند،وقتی برگردند ازمهمانی هایشان می گویند و عیدی هایی که گرفته اند.
آن وقت این بچه ها که مانده بودند، حرفی برای گفتن نداشتند و غصه می خوردند.
ماندم پیش شان،ناهار درست کردم تا خوشحال شوند.
برای شان کاردستی درست کردم و بازی کردم باشان تا وقتی بچه ها برمی گردند،
اینها هم حرفی برای گفتن داشته باشند.
خدمت از ماست
بازدید دیروز: 138
کل بازدید :158344
چفیه ام کو ؟! چه کسی بود صدا زد : هیهات !! عشق من کو ؟! مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟! چفیه ی شاهد اشکم به کجاست ؟!من چرا واماندم ؟! مأمن این دل طوفانی بی ساحل کو ؟! ای سحرگاه ! تو را جان شمیم نرگس ، چفیه منتظر صبح کجاست ؟! تربت کرب و بلا ! تو بگو چفیه ی سجاده چه شد ؟ ای مفاتیح ! بگو همدم دیرینه ی نجوایت کو ؟! آی مردم ، به خدا می میرم !! مرگ بی چفیه ! خدایا هیهات !! چفیه ام را به دلم باز دهید. عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد! گر چه من بد کردم ولی ای چفیه ! بدان بی تو دلم می میرد !!
عاشق واقعی شهادت [665]
گل حجاب عطر عفاف [2068]
نامه ای به بابای شهیدم [750]
دست نوشته یک شهید [644]
عصر غربت شهدا ........ [512]
خاطرات شلمچه [1071]
نام آور گمنام [528]
مادر شهیدی از ژاپن [651]
وادی السلام عشق [728]
آخر و عاقبت ظلم و فساد .... [432]
شهیدی که مادر خود را شفا داد [712]
به یاد شهید احمد کاظمی [979]
بوی چفیه رهبر [765]
مامان و بابای قهرمانم [607]
[آرشیو(20)]
زندگینامه شهید خرازی [3]
زندگینامه شهید همت
شهید مهدی باکری [3]
شهید بابایی [3]
سابقه تاریخی جنگ [6]
سجده شکر [3]
بزم عشق [5]
آشیان
الهـی
درد دل [3]
اسراء [4]
شفای روح [6]
شهید بی سر [3]
دل نوشته [7]
نجوا با پدر [3]
بهترین دوست من [2]
آرشیو [25]
آرشیو 2 [25]

